من که تسبیح نبودم ، تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی
از همین نغمه تاریک مرا ترساندی
برلبت نام خدا بود – خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن رشته ایمان دلم پاره شدست
من که تسبیح نبودم ، تو چرا چرخاندی؟
عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاییـــــم را دیــد و رفت
ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــای دلــــم خندیــــد و رفت
عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل دیــــــوانه را
مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـید و رفت؟
ماهــــی در تنــگ زنــــدانی شده، حــــــرفی بــــزن
از همــان تـــوری كه از دریــــا تو را دزدید و رفت
"شـــعله ی ایـــن شمــــع آتش مــی زنـد بر جان تو"
عاقبــــت پــــروانه ای ایـــــن جمله را نشنید و رفت
آه! این تصویـــر در آییـــنه تكــــراری شــــــده است
باز هم اشــكی به روی گــــونــه اش لغـــزید و رفت
"از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟"
عاشــقی دلسوختـــــه این نـــكته را پرســــید و رفت
ای خــــــدا! از آدمـــــــیزاد زمیـــــــــنی در گــــــذر
آن كه از باغ بهشتت سیــب سرخــــی چـــید و رفت
غـــرق در رویــــــای تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد
خداحافظ تمام روزهای آبی دیروز
خداحافظ همه گلواژه های عشق
خداحافظ...
وداعم را پذیرا باش...
من رفتم
و رفتن را به روی خط پایان کتاب عشق
مینویسم باز
دلم خون است
لبم اما برای حفظ جان عشق خندان است
گونه هایم از صدای سیلی ات ای عشق
گلگون است
خداحافظ تپیدن های مخمل گون عاشق پیشگی
بدرود
خداحافظ ریزش یک ریز غلطان دانه های عشق
به روی حوله ای مرطوب
بدرود
خداحافظ تمام اشک های سرخ دل بستن
التهاب سخت دوستت دارم گفتن ها
بدرود
اگر چه مرگ
از این گونه رفتن سهل تر آسان تر است اما
من لای خار لابد رفتن
در بندم
گرفتارم
چه گردون ظالمی ای چرخ
به آسانی توانستن که دل بستن
به سختی دل بریدن دور ماندن دل گسستن
خداحافظ...
من از بیراهه ی صعب وداع
تا ورای عشق خواهم رفت
دعایم کن
دعایم کن توان بی تو بودن را
در این آشفته شهر تیره فردا
به زیر بار دور ماندن ها
نگه دارم
خداحافظ
وداعم را پذیرا باش ...
من...
رفتم ...
درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.
گلها انار شد داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار كوچك بود.دانه ها تركیدند.انار ترك برداشت.
خون انار روی دست لیلی چكید.
لیلی انار ترك خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود.
كافی است انار دلت ترك بخورد. 

گفته بودند که بر می گردند
برنگشتند و پس از رفتنشان
بی جهت عقربه ها می گردند
آه این ثانیه های بی رحم
چه بلایی به سرم آوردند
نه به چشمم افقی بخشیدند
نه ز بغضم گرهی وا کردند
از چه رو سبز بنامم به دروغ
لحظه هایی را که یکایک زردند
لحظه ها ،همهمه هایی موهوم
لحظه ها، فاصله هایی سردند
بگذارید ز پیشم بروند
لحظه هایی که همه بی دردند
،باورم نمیشد که روزی با دست تو بشکنم

روزي گذر کردم از بياباني.ديدم روي تخته سنگي نوشته شده بود:
اگر جواني عاشق شد چه کند؟
من هم زير آن نوشتم : بايد صبر کند
براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود:
اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتر است
براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.

انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.
اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

میگن : حرفی رو بزن که بتونی بنویسیش
چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی
وچیزی رو امضا کن که بتونی پاش وایستی
پس :
دوستت دارم
((امضاء))
عشق یعنی![]()
عشق يعني خواستن له له زدن
عشق يعني سوختن پر پر زدن
عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني تشنگي يعني سراب
عشق يعني لايق
شدن
عشق يعني با خدا همدم شدن
عشق يعني لحظه هاي بي قرار
عشق يعني صبر يعني انتظار
عشق يعني از سپيده تا سحر
عشق يعني پا نهادن در خطر
عشق يعني لحظه ي ديدار يار
عشق يعني دست در دست نگار
عشق يعني ارزو يعني اميد
عشق يعني روشني يعني
قایقی می سازم با فکر و خیال تو قایق را پر میکنم از خاطرات تو
می رانم با کمک بادهای مهربانی تا برسم به ساحل نگاه تو
agar min\binit ke man modatye matlabe jadid up nemikonam
be in dalil ast ke dar hale hazer dar safar hastam va be oun sorat dastresi be net nadaram
omidvaram harja ke hastit khobo khosho khoram bashid
zyad forsat nadaram bebakhshid
see you ![]()
![]()

مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش
قلبم خاموش گردد و درطابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد .
دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست
داشتم کسی را در آغوش بگیرم .چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند
همیشه چشم انتظار بودم. صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا
بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد
کاش یه نفر برای دلم حرفهای جدیدتر می گفت
خسته از شعرهای دلتنگی
کاش شعری سپیدتر می گفت
ای خدا ببین این همه دیوار کاش یک پنجره برایم بود
گرچه پائیزم.
اما از بهار نغمه ای تازه در صدایم بود.
کاشکی دوست را میان راه یک و تنها رها نمی کردم
،کفش هایی را که بوی رفتن می داد
کاش هرگز به پا نمی کردم
اگر گاهی نداسته به احساس تو خندیدم
ویا از روی خود خواهی فقط خود را پسندیدم
گناهم را ببخش
اگراز دست من در خلوت خود گریه کرده ای
اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی
گناهم را ببخش
اگر تو مهربان و من نامهربان بودم
برای دیگران بهار و برای تو خزان بودم
گناهم را ببخش
اگر زخمی شنیدی از زبان من گاه و گاهی
اگر خود رنجیده خاطر گشتی از زخم زبان من
گناهم راببخش
گناهم راببخش....
قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم
اما جاده عشق همراهي نمي كند
قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم
اما درياي عشق سرابي بيش نبود
قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد
اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي
قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد
اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني
قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم
اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري
قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم
اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي
قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم
اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !
شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري
اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست
پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم
و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم
به قصد ديدن رويت گذشتن
ميان كوچه هاي سبز احساس
نجابت يعني از باغ نگاهت
به رسم عاطفه يك پونه چيدن
ميان سايه روشن هاي احساس
ترا از پشت يك آئينه ديدن
دوچشمت سرزمين آرزوها
نگاهت داستان آشنايي ست
امان از آن زمان كه قلب عاشق
گرفتار خزان يك جداييست
دل یا دلیل
بیایید به خاطر بسپاریم
برای دوست داشتن دل لازم است نه دلیل
خاطره ای تلخ از روزهایی بسیارشیرین
نمی گویم فراموشم مکن هرگز،ولی گاهی به یاد آور، رفیقی را که می دانی نخواهی رفت از یادش
قصه مادربزرگ
من برای سالها می نویسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود
همیشه یکی بود و یکی نبود ...